تحقق يك آرزو

ديدن يك قبرستان

شهاب قوي

حالا ديگر برج‌هاي سر به فلك كشيده، آفتاب را بلعيده بودند اما هنوز هوا روشن بود. راه افتادم. امتداد كوتاه راه مرا به ديوار كناري قبرستان رهنمون مي‌شد.

چشم‌هاي گريانم روي سنگ قبر «ايرج ميرزا» مكثي كوتاه كرد. به چيزي فكر نكردم و نگاهم را به سمت پايين قبر كشيدم. آن‌جا بود كه تعجبي بي‌اراده، گريه‌ام را بريد. قبري فرسوده چشم‌هايم را مبهوت خويش كرد. اين تنها قبري بود كه دو بخش جداگانه داشت. قسمت اولي فلزي بود كه بر رويش ابياتي نوشته شده بود كه ناخوانا بود و روي سنگ قبر مشخصات فرد نوشته شده بود: «آرامگاه شاعر نابينا، بديع‌الزمان نوربخش‌قايني متخلص به سرّي».

سو در چشمانم خشكيد و براي لحظه‌اي همه‌چيز يادم رفت. پيرزن چيزهايي مي‌گفت اما صدايش را نمي‌شنيدم. يك‌باره حسي غرورآفرين در وجودم شعله‌ور شد. سرّي قاين؟ آن هم اين‌جا!

بي‌درنگ ظرفي پيدا كردم و قبرش را شستم. سرّي را مي‌شناختم، حتي چندي پيش تلاشي ناكام را براي يافتن ديوان اشعارش تجربه كرده بودم. همان روزها بود كه كتابي خريدم تحت عنوان «زندگي و اشعار سرّي» به تهيه‌ي دكتر «محمود رفيعي». كتابي كه مؤلفش عمداً يا سهواً كوشيده بود تا شاعر را به نحوي به بيرجندalt متصل كند. كتاب با اين‌كه همه‌ي اشعار سرّي را دربرنداشت اما شرحي مبسوطي در احوال زندگي و بررسي شعر او ارائه داده بود. اجازه ندادم بحث مضحك و بي‌سرانجام قايني- بيرجندي در درونم تحريك شود. اما به دور از هر تعصبي برايم بسيار ملال‌آور بود كه چرا بسياري از قايني‌هايم فقط به دانستن نام سرّي اكتفا كرده و پرداختن به مسائلي ازين دست نمي‌توانست براي‌شان چندان اهميتي داشته باشد.

نه حداقل كوچه و ميداني به نام اين شاعر نابيناي قايني داريم و نه حتي ديوان اشعارش در كتاب‌خانه‌اي از شهر به چشم مي‌خورد. آن‌وقت ديگران به چه راحتي هويت ادبي‌مان را به نام خود ثبت كرده‌اند. حالا گيريم سرّي در زمان حيات به دليل مشكلات خانوادگي، روزگار خوشي در قاين نداشته و در سن 29 سالگي به بيرجند عزيمت كرده، چه ربطي داشت؟ به‌راستي كه جاي تأسف‌خوردن بود. چرا ما بايد اين‌قدر نسبت به هويت‌ها و گذشتگان‌مان بي‌اهميت باشيم؟

چرا تا به حال به فكر هيچ‌كدام از مسئولان دل‌سوز و مردم وطن‌پرست قاين نرسيده بود كه حداقل براي معرفي و بزرگداشت اين شاعر قايني‌الاصل، همايشي يك‌روزه برگزار كنند؟ يا مجسمه‌اي از او را در يكي از پارك‌هاي شهر نصب كنند يا شعري از او را بر ديواري بياويزند؟ اين‌ها مگر چقدر هزينه مي‌خواست؟

حالا مي‌فهميدم كه منظور پيرزن از اين‌كه مي‌گفت «اين‌جا هم يك قايني داريم» چه بود و حال اين قايني‌ِ تنها و بي‌كس، بيشتر از دوران زندگي‌اش مورد كم‌لطفي و بي‌توجهي همشهريانش قرار گرفته و غريبانه در جوار بهار و ايرج و فروغ و ... در خانه‌ي ابدي‌اش فرو خفته بود.

نسيم سرد بهاري مرا به خود آورد. نگاهم را بالا آوردم. غروب گذشته بود و من هم‌چنان به سنگ قبري كه روحم را به بخشي از اصالتم برده بود، زل زده بودم. نگاهم را كه بالا آوردم، گوشه‌ي چشمم خيس شد. كمي دورتر شعله‌هاي شمع و چراغي كه بر مزار فروغ روشن كرده بودم، در تاريكي مي‌رقصيدند. پيرزن رفته بود و سيني چاي روي زمين يخ كرده بود. دلم نمي‌آمد اما بايد مي‌رفتم. نگاهي ديگر به سنگ قبر سرّي انداختم. ابيات ناخوانا در تاريكي، ناخوانا‌تر شده بودند.

راه افتادم، از باغ گذشتم و در حياط ورودي به پيرزن رسيدم كه پاي شير آب وضو مي‌گرفت. با اداي احترام و تشكر، از او خداحافظي كردم. نگاهم ديگربار و بي‌اختيار به گورستان تاريك برگشت.

خانه‌ي فروغ هنوز روشن بود و كاج‌هاي ايستاده گويي سال‌ها پيش مرده بودند. در اين‌جا بخشي از تاريخ ادبي و هنري معاصر ايران، زير خاك رفته بود.

 


نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب پربازدید امسال

مطالب اخیر

درباره ما

 

هفته نامه‌ي اجتماعي، سياسي « طلوع خراسان »

ﺻﺎﺣﺐ اﻣﺘﯿﺎز و ﻣﺪﯾﺮﻣﺴﺌﻮل: اﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺷﻮﺷﺘﺮي

دفتر مرکزی: خراسان جنوبي - قاین - خ امام رضا (ع) - جنب بانک کشاورزی مركزي

ایمیل: tolueqaenat[at]yahoo.com

صندوق پستی: 156

دفتر تحريريه: 32525090

دفتر تبليغات: 32531234

ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﯽ اﻧﺤﺼﺎري ﭘﺬﯾﺮش ﺗﺒﻠﯿﻐﺎت در اﺳﺘﺎن ﺗﻬﺮان: ﺷﺮﮐﺖ ﻧﺸﺮ ﺑﯿﻠﺒﻮرد ﻋﺮش ﻃﻼﯾﯽ ﮐﯿﺶ 88546630


***


* «ﻃﻠﻮع خراسان» نشريه‌اي ﻣﺮدﻣﯽ اﺳﺖ و ﺑﻪ ﮔﺮوه ﯾﺎ ارﮔﺎﻧﯽ، واﺑﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺑﺎﺷﺪ.

* ﻣﻄﺎﻟﺐ نویسندگان، دﯾﺪﮔﺎه نشريه نمی‌باشد.

* نشريه در وﯾﺮاﯾﺶ ﻣﻄﺎﻟﺐ رﺳﯿﺪه، آزاد اﺳﺖ.

مطالب پربازدید ماه

ورود اعضا

ورود به بخش کاربری و یا ثبت نام اعضای جدید .

مسیر سایت

  • .:
  • بازدید امروز 1348
  • -
  • بازدید کل 2726395