داستان‌هاي بي‌شعوري من

 

سيد مهدي مرتضي‌زاده

 

 

پس از مدتي، مجالي يافتم كه همراه با خانواده در يك جمعه‌ي آفتابي از ماه بهمن براي تفريح و تفرج، به پارك جنگلي بروم. پسرم از اين‌كه مي‌توانست يك روز را در خارج از خانه به تفريح و بازي بگذراند، از خوشحالي در پوستش نمي‌گنجيد و من از خوشحالي او خوشحال بودم ولي همسرم زياد از اين پيشنهاد، خوشحال به نظر نمي‌رسيد و من مطمئن بودم كه فقط به خاطر فرزندمان است كه با اين پيشنهاد موافقت كرده است و ضمن اين‌كه در آماده‌كردن وسايل مورد نياز به من كمك مي‌كرد، غرولند مي‌زد و چيزي مي‌گفت كه من زياد متوجه آن‌چه مي‌گفت، نمي‌شدم. چند بار هم از او خواستم كه واضح‌تر و بلندتر، حرف دلش را بزند كه او با لبخندي سرد مي‌گفت: «مهم نيست. عجله نكن. خودت مي‌فهمي!».
در هر صورت به سمت پارك جنگلي راه افتاديم. پارك تقريباً شلوغ بود و تمام سكوها و آلاچيق‌ها پر. اين امر، بسيار عالي و خوشحال‌كننده بود؛ زيرا در ساده‌ترين حالت، حكايت از اهميت‌دادن خانواده‌ها به در كنار هم بودن و لذت‌بردن از يك روز تعطيل آخر هفته داشت.
ما هم براي اتراق‌كردن به يُمن سردي هوا و گرماي لذت‌بخش آفتاب، دردسر نكشيديم. پس در حاشيه‌ي خيابان خاكي و در نزديكي وسايل بازي كودكان، اتومبيلم را پارك كردم. پسرم سريع به سمت وسايل بازي دويد و من به كمك همسرم در كنار اتومبيل، بساط‌مان را پهن كرديم.
هنوز اولين ليوان چاي را نخورده بودم كه صداي چند موتورسيكلت، توجهم را به خود جلب كرد. به سمت صدا برگشتم و حدود چهار يا پنج موتورسوار را ديدم كه به طرف ما در حركت بودند و با گازي كه به موتورهاي‌شان مي‌دادند، من و همسرم را به وحشت انداختند و از ترس اين‌كه پسرم در مسير آن‌ها نباشد، به‌سرعت خودم را به او رساندم و از او خواستم كه از محوطه‌ي بازي خارج نشود.
خيالم كه از بابت فرزندم راحت شد، برگشتم تا به چاي‌خوردنم ادامه دهم و هم‌چنان‌كه ليوان چاي را به لبم نزديك مي‌كردم؛ به همسرم گفتم: «اين‌ها ديگر از كجا پيداي‌شان شد؟» و او خيلي آرام در جوابم گفت: «اين‌كه هنوز اولشه!» و راست مي‌گفت. عزيزان موتورسوار سه يا چهار بار، تمام پارك را به همان صورت، دُور زدند و ما هم كم‌كم، درست نمي‌دانم به وجودشان عادت كرديم يا اجباراً تحمل‌شان مي‌كرديم ولي از يك چيز مطمئن بودم كه آن‌ها چه پدر بيامرزي‌هايي براي خودشان به ارمغان بردند!
ساعت حدود يك بعدازظهر شده بود و آماده مي‌شديم كه ناهارمان را در زير تابش لذت‌بخش آفتاب زمستاني بخوريم. جاي‌تان خالي، سفره را پهن كردم و همسرم غذا را كشيد. پسرم هم خسته و كوفته براي صرف ناهار به ما پيوست.
مشغول خوردن و لذت‌بردن از يك ماكاروني چرب و چيلي بوديم كه يك اتومبيل با سرعت از خيابان خاكي گذشت. يقين دارم كه درست حدس زده‌ايد. بله؛ تا آمديم به خودمان بجنبيم تا غذا را از گرد و غبار محافظت كنيم، لايه‌اي از خاك روي آن نشست و آن ناهار لذيذ هم كوفت‌مان شد.
من سخت شوكه شده بودم و مات و مبهوت به ادامه‌ي مسير حركت اتومبيل نگاه مي‌كردم كه همسرم ديگر تاب نياورد و با صداي آميخته با بغض گفت: «من كه صبح به تو گفتم عجله نكن، خودت مي‌فهمي ولي تو آن‌قدر بي‌شعوري كه حتي با داشتن چند تجربه از اين نوع، باز هم براي تفريح، پارك جنگلي را پيشنهاد مي‌دهي» و ادامه داد: «اين هم نتيجه‌اش!».
اما من در آن موقع، از ناراحتي و شرمندگي سكوت كردم و اكنون كه اين داستان را مي‌نويسم، از آن‌ها عذرخواهي مي‌كنم و اميدوارم روزي برسد كه چنين مواردي را دوباره تجربه نكنم!

 

 


نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب پربازدید امسال

مطالب اخیر

درباره ما

 

هفته نامه‌ي اجتماعي، سياسي « طلوع خراسان »

ﺻﺎﺣﺐ اﻣﺘﯿﺎز و ﻣﺪﯾﺮﻣﺴﺌﻮل: اﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺷﻮﺷﺘﺮي

دفتر مرکزی: خراسان جنوبي - قاین - خ امام رضا (ع) - جنب بانک کشاورزی مركزي

ایمیل: tolueqaenat[at]yahoo.com

صندوق پستی: 156

دفتر تحريريه: 32525090

دفتر تبليغات: 32531234

ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﯽ اﻧﺤﺼﺎري ﭘﺬﯾﺮش ﺗﺒﻠﯿﻐﺎت در اﺳﺘﺎن ﺗﻬﺮان: ﺷﺮﮐﺖ ﻧﺸﺮ ﺑﯿﻠﺒﻮرد ﻋﺮش ﻃﻼﯾﯽ ﮐﯿﺶ 88546630


***


* «ﻃﻠﻮع خراسان» نشريه‌اي ﻣﺮدﻣﯽ اﺳﺖ و ﺑﻪ ﮔﺮوه ﯾﺎ ارﮔﺎﻧﯽ، واﺑﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺑﺎﺷﺪ.

* ﻣﻄﺎﻟﺐ نویسندگان، دﯾﺪﮔﺎه نشريه نمی‌باشد.

* نشريه در وﯾﺮاﯾﺶ ﻣﻄﺎﻟﺐ رﺳﯿﺪه، آزاد اﺳﺖ.

مطالب پربازدید ماه

ورود اعضا

ورود به بخش کاربری و یا ثبت نام اعضای جدید .

مسیر سایت

  • .:
  • بازدید امروز 491
  • -
  • بازدید کل 2502701